تبليغاتX
درونیات
برات بنویسم...؟!

برای کی؟!

برای هیچکس؟!

کدوم هیچکس؟

همون هیچکسی که یه بار اومد با رخساره ای برافروخته و با نفرت گفت: ننویس...؟! آره؟!

-------------------------

همان روزی که گفتم آمد. یادتونه؟! اگه یادتون رفته میتونید دوباره بخونیدش، هنوز هست. اومد و گفت از این کارت بدم می یاد...

و اگر باز نوشتم برای این بود که فکر میکردم همه چی رو فهمیده ولی بعد دیدم نه متوجه نشده. برای همین دیگه نخواستم کاری رو ادامه بدم که بدش میاد.

این سطرها می مانند. شاید روزی گواه من باشند برابر او. گواه گدازه هایی که امروز درون سینه ام تاپ تاپ می کند برای

او...

هیچکس...

 NC...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
 

اما من شب رو باور كردم، مدتهاست!
ولي هيچوقت عادت نكردم!

مدتهاست كه همه ي زندگي ام در آغوش سرد و تاريك شب،
لبريز از زهر انجماد شده است!

و خورشيدم،
دريغ مي كند از اين تن خسته ي سرد، حتي كورسويي را...

اما من،
سالهاي ثانيه ها را سر مي كنم،
تا بالاخره يك روز باور كند...
يك  “روز“ !!!

 

---------------------------------

درباره ی NC... خيلي پرسيديد. چشم، در پست بعد، اگر بودم!


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
 

نه!

هرگز شب را باور نكردم

چرا كه

در فراسوهاي دهليزش

به اميد دريچه اي

دل بسته بودم...

                               شاملو

 

---------------------------------

NC...

       ...!

همچنان در قعرم!
ممنونم، از همه ي شما، از چشم هاتون،
و از اينهمه لطف كه با سخاوت اينجا خرج ميكنيد...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
...

نمیکنم گله ای لیک ابر رحمت دوست

به کشتزار جگرتشنگان نداد نمی

 

---------------------------------

NC... 

باور کن... باورم کن...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
 

هرچه صبر کردم...

دریغ از جواب، حتی پرعتاب...!

 

چرا؟

تو که میآیی...

تو که میبینی...

پس چرا جواب نمیدهی؟!

 

من که حتی امید خود بریدم از آن سلام...!

من که حاضر شدم به سوختن!

 

پس بیا و باز بسوزان این دل غمزده را ...

 

---------------------------------

NC...  باور کن... باورم کن...

 

باز در قعرم... و ویران...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
 

شايد، آمد...
شايد هم خودش نباشد

به گمانم، آمد...
همین پریروز

آمد... اما رخساره برافروخته! نه اينكه "سوخته بود"...  بل، كه بسوزاند دل غمزده اي!

شايد او بود كه آمد، چنان باعتاب...!

آمد... ولي دريغ كرد آن سلام را!

 

با اينهمه، بدان!
بدان كه روح دميدي...
اگرچه، نه به سلامي!

روح دميدي، با همين "شايد"ِ آمدنت!

به خدا قسم من جاي خودم هستم! اما تو؟!
نميدانم، مطمئن نيستم...

مگر ميشود تو باشي و نداني كه آن "تو" تويي!
مگر ميشود رنگ رخساره ي مرا خوانده باشي و نديده باشي كه آن "او" تويي!

فقط نگو! خواهش ميكنم ديگر نگو: " بدم ميآيد "
اين روزنه را از من نگير!
همه ي اميد را از من نگير!

 

---------------------------------

توی آسمونم ... روی ابرهام... باور کنید!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 

اينجا رخساره ي من است!

و اين كلمات، همان رنگ رخساره  كه خبر ميدهد از سرّ درون!

                                            از حالِ من!  از حالِ درونِ من!  من خراب!

 

اينها كه مينويسم شعر نيست،

قطعات ادبي نيست،

چرندياتِ از سرِ شكم سيري و نشئه گي نيست.

اينها همه واقعيّات است...

                                     اينها همه درونيّات است!

درونيّاتِ من!

                 براي او!

                             براي او كه خود ...!

اي كاش...


 

---------------------------------

NC...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
...

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

                         چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی...!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
...

اي كاش...

          اي كاش...

                    اي كاش...

”اي كاش ها” طناب داري شده اند بر حلقوم زندگي ام...

چهارپايه را از زير پايم نزن!

نرو!

دريغ مدار...

 

---------------------------------
از همه ممنونم. همه ي شما كه به اينجا سر ميزنيد. بخاطر نظرات پرمهري كه برام مينويسين. بخاطر اينكه اجازه دادين فعلاً فقط خودم بخونم. به بعضي ها از طريق ايميل جواب دادم، به كامنتهايي كه پاسخي ميخواست و آدرس ايميلي داشت يا به اونها كه برام ايميل زده بودن. باور كنين آسون نبود. حالمو كه ميبينين! اونهايي كه جواب نگرفتن، منو ببخشن. شرمساري رو هم به اين حال خراب اضافه كنيد!


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
بيا
نه نه، بمان
نرو
دريغ مدار آن سلام را...
بگذار اين كلمات از نفس گرمت جان بگيرند، اين زخم كهنه دمي التيام پذيرد.
اين پنجره فقط وقتي موهبت است كه عكس رخ ترا قاب شود. كه بوي ترا به من برساند.
هر روز با هزاران اميد كنار آن مينشينم تا شايد شميم دل انگيز حضور ترا تنفس كنم. اما...
مي‌دانم كه مي آيي. ميمانم تا بيايي.
از من نگير اين موهبتي را كه اتفاقي ارزاني ام داشتي!
دريغ مدار، دريغ مدار آن سلام را...

 

---------------------------------
همه ي نظرات را يك به يك ميبينم، ميخونم. اما فعلا منتشر نميكنم. اين اجازه رو به من بديد كه تا مدتي فقط خودم بخونم.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
یک موهبت، یک پنجره به سوی تو، همه ی آنچه دارم! پس از سالها!

اينجا برام عزيزه، مقدسه، خونه ی اميدمه. نميخوام و نميذارم چراغش خاموش بشه!
شايد كه هر از گاه به سلامي روح بدمي به اين تن خسته ی سرد...


---------------------------------
اين قالبو دوست ندارم. براي اين اينترنت نيمه جون و كم نفس سنگينه. انتخابش فقط به حرمت توست، تويي كه عزيزتريني...
به زودي عوضش مي‌كنم. يك قالب ساده ی ساده، سرد و سبك. كه هموار كنه راه رو براي اون قدم‌هاي نازنين...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اينجا رخساره ي من است!
و اين كلمات، همان رنگ رخساره كه خبر ميدهد از سرّ درون! از حالِ من! از حالِ درونِ من! من خراب!
اينها كه مينويسم شعر نيست، قطعات ادبي نيست، چرندياتِ از سرِ شكم سيري و نشئه گي نيست، اينها همه واقعيّات است...
اينها همه درونيّات است!
درونيّاتِ من! براي او! براي او كه خود ...!
اي كاش...

نوشته های پیشین
مهر 1390
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM